برای من همین خوبه

که با رؤیات می شینم

تو رو از دور می بوسم

تو رو از دور می بینم

برای من همین خوبه

بگیرم رد دنیاتو

ببینم هر کجا می رم

از اونجا رد شدم با تو

همین که حال من خوش نیست

همین که قلبم آشوبه

تو خوش باشی برای من

همین بد بودنم خوبه

به این که بغضم از چی بود

به این که تو دلم چی نیست

تمام عمر خندیدم

تمام عمر شوخی نیست!

برای من همین خوبه

بدونی بی تو نابودم

اگه جایی اَزت گفتن

بگم من عاشقش بودم

برای من همین خوبه

که از هر کی تو رو دیده

شبی صد بار می پرسم:

" اَزم چیزی نپرسیده؟ "
30/7/91

نه دست خود من نیست باید به تو برگردم

دنیارو نمی دونم  من دور تو می گردم

با فکر تو می خوابم از فکر تو بیدارم

نه دست خود من نیست حسی که بهت دارم

امروز منو در یاب امروزکه می تونی

تنها به تو حق می دم دنیامو بچرخونی

یک ثانیه آتیشی یک ثانیه بارونی

اینقدر ازت دیدم دریارو بسوزونی

خورشیدو بکش سمتت تو این شب تکراری

دنیارو نمی دونم تو جاذبشو داری

30/7/91

شهر من رو به زوال است، تو باید باشی

دل من زیر سؤال است ، تو باید باشی

فال حافظ زدم آن رند غزل خوان می گفت

زندگی بی تو محال است، تو باید باشی

29/7/91

مرا بازیچه‌ خود ساخت چون موسا که دریا را 
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسا را

نسیم مست وقتی بوی گل می‌داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می‌کند یک روز گل‌ها را

خیانت قصه‌ی تلخی است اما از که می‌نالم؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می‌خوانند نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست
چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را

نمی‌دانم چه افسونی گریبان‌گیر مجنون است
که وحشی می‌کند چشمانش‌آهوهای صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را

فاضل نظری

28/7/91

امشب چراغ غم را بر دوش بام بگذار
دست مرا بگیر و در دست جام بگذار

زنهار نشکند دل این آبگینه‌ی ناب
در خواب مرمرینم آهسته گام بگذار

یک سو بریز زلفی، سویی به کار چشمی
جایی بپاش بویی، هر گوشه دام بگذار

آرامشی‌ست یکدست، تلفیق خواب و مستی
نام دو چشم خود را دارالسلام بگذار

تا فاش گردد امشب رسوایی من مست
داغی ز بوسه‌هایت بر گونه‌هام بگذار

دار و ندار من سوخت آتش مزن دلم را
این بیت را برای، حُسن ختام بگذار

یک شیشه می‌بیاور، یک جام عطر و لبخند
لختی برقص امشب، سنگ تمام بگذار!

سعید بیابانكی

26/7/91

ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر ، شیرازتر
دیگران نازند و تو از نازنینان ، نازتر

چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست
چنگی از تو چنگ تر ، یا سازی از تو سازتر

قصۀ گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر
هم بلند آوازه تر شد ، هم بلند آوازتر

گشته ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت
چون دو ابروی تو از ایجاز ، با ایجازتر

چشم در چشمت نشستم ، حیرتم از هوش رفت
چشم وا کردم به چشم اندازی از این بازتر

از شب جادو عبورم دادی و ، دیدم نبود -
جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر

آن که چشمان مرا تَر کرد ، اندوه ِ تو بود
گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز ، تَر

23/7/91
علیرضا قزوه

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم
که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم

تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری
ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم

چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام
که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم

همین خوش است همین حال خواب و بیداری
همین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم

خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی مِی
معاشران بفشارید پنبه در گوشم

شبیه بار امانت که بار سنگینی است
سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم ....

سعید بیابانکی

23/7/91

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلند پرواز است

سعید بیابانکی

23/7/91

رفتی ولی کجا؟ تو به دل جا گرفته‌ای

دل جای توست گرچه دل از ما گرفته‌ ای

ای نخل من که برگ و برت شد ز دیگران

دانی کز آب دیده ی  من پا گرفته‌ ای؟

خارم به دل فرو مکن ای گل به نیشخند

اکنون که روی سینه ی من جا گرفته‌ ای

ای روشنی دیده، ببین اشک روشنم

تصمیم اگر به دیدن دریا گرفته ای

بگذار تا ببینمش اکنون که می‌رود

ای اشک از چه راه تماشا گرفته‌ ای؟

ترسم به عهد خویش نپایی و بشکنی

این دل که از منش به تمنا گرفته‌ای

گفتی صبور باش به هجرانم «اطهری»

آخر تو صبر از دل شیدا گرفته‌ ای

23/7/91

ای  آنکه دوست  دارمت  اما  ندارمت

بر  سینه  می فشارمت  اما  ندارمت

ای آسمان من که سراسر ستاره ای

تا   صبح   می شمارمت   اما    ندارمت

در  عالم  خیال   خودم  چون چراغ اشک

بر  دیده   می گذارمت    اما      ندارمت

می خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان

در    باغ     دل     بکارمت     اما     ندارمت

می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل

بر    سر     نگاه  دارمت      اما     ندارمت

سعید بیابانکی

23/7/91


کنـــون که صاحب مژگان شـــوخ و چشم سیاهی
نگـــاه دار دلـــــی را که بــــرده‌ای بـــه نگاهی
مقیم کــــوی تــــو تشویش صبـــح و شام ندارد
که در بهشت نــه سالی معین است و نــــه ماهی
چـــو در حضـــــور تو ایمان و کفــــر راه ندارد
چه مسجـــدی چه کنشتی، چـه طاعتی چه گناهی
مــــده بـــــه دست سپـاه فــــراق ملک دلــــم را
به شکـــر آن که در اقلیم حسن بر همـــه شاهی
بدین صفت که ز هر سو کشیــده‌ای صف مژگان
تــــو یک ســـوار توانــی زدن بـــه قلب سپاهی
چگونــــه بر ســـر آتش سپنـــدوار نســـــــوزم
که شـــــــوق خال تو دارد مـــرا به حــال تباهی
به غیر سینه‌ی صد چاک خویش در صف محشر
شهیــــد عشق نخواهد نه شاهــــدی، نه گـواهی
اگـــر صبــــاح قیــــامت ببینی آن رخ و قــــامت
جمــــال حــور نجویی، وصـــال سـدره نخـواهی
رواست گــر همـــــه عمـــرش به انتظار سـرآید
کسی که جــــان به ارادت نــداده بر ســر راهـی
تسلــی دل خــــود می‌دهــم بــــه ملــــک محبــت
گهـــی به دانه‌ی اشکی، گهــــــی به شعله آهــی
فتــــــاد تابش مهــــر مهــــی به جـان فروغـــی
چنـــــان که بـــرق تجلــــی فتد به خرمن کاهــی
فروغی بسطامی
23/7/91

ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای

 دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای

من زِ فکر تو به خود نیز نمی‌پردازم

نازنینا تو دل از من به که پرداخته‌ای

چند شبها به غمِ رویِ تو روز آوردم

 که تو یک روز نپرسیده و ننواخته‌ای

گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرم 

 باز دیدم که قوی پنجه دراَنداخته‌ای

تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد

 زاَبرُوان و مژه‌ها تیر و کمان ساخته‌ای

لاجرم صیدِ دلی در همه شیراز نماند

که نه با تیر و کمان در پی او تاخته‌ای

ماه و خورشید و پری و آدمی اندر نظرت

 همه هیچند که سر بر همه افراخته‌ای

با همه جلوۀ طاووس و خرامیدن کبک

 عیبت آنست که بی مهرتر از فاخته‌ای

هر که می‌بیندم از جورِ غَمَت می‌گوید

سعدیا بر تو چه رنجست که بگداخته‌ای

بیم ماتست در این بازیِ بیهوده مرا

 چه کنم دست تو بردی که دغل باخته‌ای

سعدی 21/7/91


من از دستِ کمانداران ِ ابرو

 نمی یارَم گذر کردن به هر سو

دو چشمم خیره ماند از روشنایی

 ندانم قرص ِ خورشید است یا رو

بهشت است اینکه من دیدم نه رخسار

 کَمَند است آنکه وی دارد نه گیسو

لبانِ لعل چون خونِ کبوتر

 سَوادِ زُلف چون پَر ِ پرستو

نه آن سرپنجه دارد شوخِ عیّار

که با او بَر توان آمد به بازو

همه جان خواهد از عشّاقِ مشتاق

ندارد سنگِ کوچک در ترازو

نَفَس را بویِ خوش چندین نباشد

مگر در جَیب دارد نافِ آهو ؟

لبِ خندانِ شیرین منطقش را

 نشاید گفت جز ضحّاکِ جادو

غریبی سخت محبوب اوفتاده است

 به تُرکِستانِ رویش خالِ هندو

عجب گر در چمن بر پای خیزد

 که پیشش سرو ننشیند به زانو

و گر بنشینند اَندَر محفلِ عام

 دوصد فریاد برخیزد زِ هر سو

به یاد روی گلبوی گل اَندام

 همه شب خار دارم زیرِ پهلو

تحمل کن جفایِ یار سعدی

 که جور ِ نیکوان ، ذَنبی است مَعفو

سعدی  21/7/91

هر شب از پشت بام رویاها می پری از خیال بالاتر
از خیال پرنده حتی از آرزوهای بال بالاتر

بین الفاظ تازه می گردم تا بیابم برایتان نامی
در كتاب لغت نمی بینم واژه ای از زلال بالاتر

امپراطور آسمان هایی كهكشانی نشسته در چشمت
رهسپاری به سمت آبی ها رفته ای از محال بالاتر

فكر این را نكن كه من اینجا روی دستان خاك می مانم
دست خود را به آسمان بسپار هی برو بی خیال! بالاتر

در جنوبی ترین ولایاتت هی به دریا دخیل می بندم
گر چه در نقشه های جغرافی رفته ای از شمال بالاتر

لاك پشتی اسیر گودالم من كجا و بلند پروازی
می پرم با تمام نیرویم یك وجب از زوال بالاتر

عبدالحسین انصاری

طاقت ندارم از نگاهت دور باشم
یا پیش هم باشیم و من مجبور باشم...

با من بمان هر لحظه می افتم به پایت
هر چند در ظاهر زنی مغرور باشم

وقتی دلت صیاد این دریاست ای کاش
من ماهیِ افتاده ای در تور باشم

بگذار با رویای وصلت خو بگیرم
حتی اگر یک وصله ی ناجور باشم

آغوش وا کن! حرف هایم گفتنی نیست
تا کی فقط در شاعری مشهور باشم؟!

پیراهنم ارزانی چشمان مست ات
لطفی ندارد عشق اگر محصور باشم!

روزی اگر سهم کسی بودی دعا کن 
من کور باشم ، کور باشم ، کور باشم!

زهراشعبانی

19/7/91

خوش آب و رنگ مثل غزل های بهمنی 
هرلحظه در جوانه زدن، در شکفتنی

هربار باز می شود این در به روی تو
داری برای من، غزلی چشم روشنی

سعدی سروده بود تو را از زبان من
آسوده خاطرم که تو در خاطر منی

شیراز چشمهای تو بیداد می کند
اردی بهشتِ در دل تقویم، ماندنی

با هرچه عشق، نه به خدا نه نمی شود
از تو نوشت ای غزل نا سرودنی

شیدا شیرزاد

17/7/91

مسرورم از لبخند تو ، مسرور یعنی این
من شهره ی عشق تو ام ،مشهور یعنی این

هربار می گویم به خود در غایت مستی 
ای مست های کشورم انگور یعنی این

هر تار مویش خالق صد ساز و آواز است 
مشکاتیان مشکاتیان سنتور یعنی این!

ای حاصل شعر و شراب و شور در چشمت
فرهنگ ناب شهر نیشابور یعنی این

از چشم هایت بیشتر از این نمی گویم
الماس بی همتای کوه نور یعنی این

صد بار خود را کشته ام با دار گیسویت 
اما کماکان زنده ام منصور یعنی این!

آمنه دولت ابادی

17/7/91

با رنگ و  بویت ای گل، گل  رنگ  و  بو  ندارد

با  لعلت   آب  حیوان   ،   آبی  به  جو ندارد

از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی است

من  عاشق  تو  هستم  ،   این  گفتگو  ندارد

جز  وصف  پیش  رویت  ،  در پشت سر نگویم

رو کن به هر که خواهی ، گل پشت و رو ندارد

سوزن  ز  تیر  مژگان  و  تار  زلف   ،   نخ  کن

هر چند  رخنه ی   دل  ،   تاب    رفو    ندارد

او  صبر  خواهد  از من  ، بختی که من ندارم

من وصل  خواهم از وی ، قصدی که او ندارد

شهریار

16/7/91

می خندی و تمام لبت قند می شود
یعنی که عشق صاحب فرزند می شود

جایی که سبز چشم تو بر آسمان وزید
زیباترین بهار خداوند می شود

گل می کند طراوت البرز در دلم
وقتی تنت سپید دماوند می شود

این شعر تازه شیربهای لب تو بود
 حالا لبت عروس دو لبخند می شود؟

فصل بهار ، ماه عسل زیر نور ماه
یک شب اقامت دو نفر چند می شود ؟

ناصر حامدی
15/7/91

جا برای من گنجشک زیاد است ولی

به درختان خیابان تو عادت دارم

عادتم داده خیال تو که یادم باشد

یاد من هم نکنی باز به یادت باشم

7/7/91

سراغم را نمی گیری، چه شد؟ افتادم از چشمت؟

منم فانوس لبخندت،غرورت، گریه ات ، خشمت

منـــــم فــــانـوس لبخنـدت ، غـرورت ، گـــریه ات ، خشمت

اسیــرم ، خستـه ام ،  سیــرم ، مـــرا دریــاب می میــــرم

 ســـــراغــم را نمیگیــــری نمیــــدانی

چه دلـــتنگـــــم ، چـه بی تابـم 

چه غمگینــــــم ، چه تنهــــــایـم

تــو را هـــر شـب صـــــدا کــردم نمی بیـنی نمیـخوابم ؟

بیــا تا باورت گردد کـه بی تــو کمـــــتر از خــاکم

ولی بـا تــو بـه افلاکـم

بیــا با آرزوهایــــــم بسازم خانه ای در دل

ســـــراغــم را نمیگیــــری مگـــر بیــگانه ای بـا دل ؟

ســـــراغــم را نمیگیــــری چه شــــــد افتــــادم از چشمت ؟

منـــــم فــــانـوس لبخنـدت ، غـرورت ، گـــریه ات ، خشمت

 

7/7/91

گلدان پشت پنجره ام،ماه اگر تویی
این فرصت گرامی کوتاه اگر تویی

در کوچه باغهای جهانت وزیده ام
«باد»م ،نسیم رهگذرم، راه اگر تویی

خورشید سربلند سحرگاه من بتاب
من «خاک» زیر پای توأم ،شاه اگر تویی

خاکم، اگر تو ابر شوی می شناسمت
لب تشنه ام به بارش ناگاه اگر تویی

«آب»م اگر تو چشمه بخواهی ،اگر تو رود
صد برکه، عکس روشن آن ماه اگر تویی

 نغمه مستشارنظامی

8/7/91

بانوی فصل های غزل! عشق ناب من!
تنهاترین ترانه ی تنها کتاب من!

وقتی درون فاصله گم می کنم تو را
یادت چراغ جاده ی پر پیچ و تاب من

در حسرتم ز بوسه ی تان تا که می شود
یک آسمان ستاره پر از التهاب من

مستم نمی کند ،به خدا ،خاطراتمان
برگرد، ای بهانه ی مستی! شراب من!

خارج شد از مدار نگاهم ترانه، باز
چشمت شهاب می شود اینک، شهاب من!

رنگی بزن به کوچه و یکبار هم شده
از آسمان پنجره بگذر به خواب من

ابراهیم کشاورز صفری (ققنوس)

8/7/91

رو به روی من نشسته ای و آه می کشم

روی لحظه های عاشقانه ام نگاه می کشم

لرزشی گرفته  ذوقم از تموج نگاه

هی مرتب اشتباه اشتباه می کشم

خنده ام گرفته از خودم که چند مرتبه

چشمهای آبی تو را سیاه می کشم

تو به هیچ کس شبیه نیستی ، به هیچ کس

یا که من فقط نشسته ام گناه می کشم

یک ستاره می کشم دوباره پاک می کنم

دست می برم به آسمان و ماه می کشم

ماه روبه رویت ، آه ! یک نگاه سرد

یک سپیده آفتاب را شاهد و گواه می کشم

آفتاب هم تبسمش کم است،مبهم است

پاک می کنم و آه پشت آه می کشم

8/7/91

خلیل عمرانی

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

نجمه زارع

5/7/91

ای رفته کم‌کم از دل و جان، ناگهان بیا
مثل خدا به یاد ستمدیدگان بیا

قصد من از حیات، تماشای چشم توست
ای جان فدای چشم تو؛ با قصد جان بیا

چشم حسود کور، سخن با کسی مگو
از من نشان بپرس ولی‌ بی‌نشان بیا

ایمان خلق و صبر مرا امتحان مکن
بی‌ آنکه دلبری کنی از این و آن بیا

قلب مرا هنوز به یغما نبرده‌ای
ای راهزن دوباره به این کاروان بیا

فاضل نظري

5/7/91


شیدا تر از این شدن چگونه ؟

رسوا تر از این شدن چگونه ؟

بیهوده به سرمه چشم داری

زیبا تر از این شدن چگونه؟

من پلک به دیدن تو بستم

بینا تر از این شدن چگونه ؟

پنهان شده در تمام ذرات

پیدا تر از این شدن چگونه ؟

ای با همه مثل سایه همراه

تنها تر از این شدن چگونه

عاشق شدم و کسی نفهمید

رسوا تر از این شدن چگونه ؟

فاضل نظري

5/7/91

روزی که ارغوان به تو نفروخت گلفروش

 

پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش


از یاد بردن غم عالم میسر است 


اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش


گیرم که مثل موری از این سنگ بگذری 


کوهی ست پشت سنگ ، از این بیشتر مکوش


چون نی نفس کشیدن ما ناله کردن است 


در شور نیز ناله ما می رسد به گوش


آتش بزن به سینه اتش گرفته ام 


آتش گرفته را مگر آتش کند خموش

فاضل نظري

5/7/91

هرگاه یـــــک نـــــگاه بـه بیــگانــــه مــــــی کنـی

  خون مرا دوبـــــاره بـــه پیــــمانـــــه می‌کنـــــی

   ای آنکه دست بر سر مـــــن مـی‌کشی ! بــــــگو

  فردا دوبــــــاره موی که را شانــــــه می‌کنــــی؟

 گفتــــــی به مـن نصیـــــحت دیـوانــــگان مـکن!

 باشد، ولـــــی نصیـــــــحت دیــوانـــــه می‌کنـــــی

 ای عشق سنــــــگدل کـــه بـه آیینــــــه سر زدی

   در سینـــــه‌ی شکستـــه‌ دلان خانــــه مـی‌کنـــی؟

      بر تـــــن چگونه پیــــله ببــــافـــم کـــه عاقــبــت

     چون رنـــــگ رخنـــــه در پـــــر پروانه مـی‌کنـی

        عشق است و گفته‌اند که یک قصه بـیــش نیست

          این قصه را بــــه مرگ خــود افسانـــه مــی‌ کنی

                                  5/7/91                                   

                                                           " فاضل نظری"

يك دقيقه زل زدن در چشم زيباي تو چند؟

افتخار ناز پيچ و تاب موهاي تو چند؟

نازنين ! خوش قد و بالا! مهرباني مال تو

يك نگاه مهربان بر قد و بالاي تو چند؟

قدرت من در خريد " دوستت دارم" كم است

جمله هاي تلخ و غمگين سخنهاي تو چند؟

جواد مزنگي

5/7/91

من به چشمان پر از مهر تو عادت دارم

به  تو   و  طرز    نگاه    تو    ارادت  دارم

عطش حسرت دیدار تو   را   پایان   نیست

اشتیاقی است که هر لحظه و ساعت دارم

5/7/91