شاید تو آمدی و به یمن تو خنده‌ها…
در باغ‌ها دوباره صدای پرنده‌ها…

شاید به احترام تو آن ساعت عزیز
ساکت شدند از حرکت چرخ‌دنده‌ها

بی‌همزبانی و غم بی‌همزبانی و …
شاید مرا گرفتی از این خون‌مکنده‌ها

نزدیک‌تر شدی به من آنگونه که خدا
نزدیک‌تر به گرمی رگ‌های بنده‌ها…

در بیشه‌های چشم تو شیر آرمیده‌است
رام تو می‌شوند درونم درنده‌ها

با من بمان که عشق به دنیا بیاوریم
دنیا به ما… به عشق‌پدیدآورنده‌ها…

مژگان عباسلو

27/11/91


ای خفته در نگاه تو جادو! چه می کنی؟
آشفته دل! گره زده گیسو! چه می کنی؟

امسال هم گذشت و بهار تو بر نگشت
تنها و دل شکسته لب جو چه می کنی؟

شب های دل گرفته که خوابت نمی برد
بی بوسه، بی نفس نفس او چه می کنی؟

هی مانده در نگاه تو حسرت! چه می کشی؟
هی رفته از دل تو هیاهو! چه می کنی؟

بیهوده دشت های خدا را قرق نکن
حالا که رفته از دلت آهو،چه می کنی...؟

ناصر حامدی

27/11/91

خورشید من ، برای تو یک ذره شد دلم

چندان که در هوای تو از خاک بگسلم

دل را قرار نیست ، مگر در کنار تو

کاین سان کشد به سوی تو ، منزل به منزلم

کبر است یا تواضع اگر ، باری این منم

کز عقل نا توانمم و در عشق کاملم

با اسم اعظمی که به جز رمز عشق نیست

بیرون کِش از شکنجه ی این چاه بابلم

بعد از بهارها و خزان ها ، تو بوده ای

ای میوه ی بهشتی از این باغ ، حاصلم

تو آفتاب و من چو گل آفتابگرد

چشمم به هرجاست تویی در مقابلم

دریا و تخته پاره و توفان و من ، مگر

فانوس روشن تو کشاند به ساحلم

شعرم ادای حق نتواند تو را ، مگر

آسان کند به یاری خود « خواجه » مشکلم

« با شیر اندرون شد و با جان به در شود

عشق تو در وجودم و مِهر تو از دلم* »

حسین منزوی

22/11/91

گر نيــــم شبـــي مست در آغوش من افتد

چنـــدان به لبش بوســه زنم کز سخن افتد

صـــد بار به پيش قدمش جـــان بسپـــارم

يک بار مگــــر گوشه چشمش به من افتد

اي بر سر سوداي تو ســرها شده بر باد !

دور از تو چنـــانم که ســـري بي بدن افتد

آوازه ي کوچک دهنت، ورد زبــان هاست

پيــــدا شود آن راز که در هر دهـــن افـتد

شيرين نفتد هر که زند تيشه، که اين رمز،

شوري است که تنها به سر کوهکـن افتـد

ملک الشعرای بهار

15/11/91 

ما گنهکاریم آری جرم ما هم عاشقی است

آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست ، کیست؟

زندگی بی عشق ، اگر باشد ، همان جان کندن است

دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است ، نیست؟

زندگی بی عشق ، اگر باشد ، هبوطی دائم است

آنکه عاشق نیست ، هم اینجا هم آنجا دوزخی است

عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است

می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟

تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب

بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟ چیست؟

قیصر امین پور

6/11/91

کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود
و دلم پبش کسی غیر خداوند نبود

آتشی بودی و هروقت تو را می دیدم

مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود

مثل یک غنچه که از چیده شدن می ترسید

خیره بودم به تو و جرات لبخند نبود

هرچه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم

کم نشد فاصله؛ تقصیر تو هر چند نبود

شدم از درس گریزان و به عشقت مشغول

بین این دو چه کنم نقطه ی پیوند نبود

مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت

جای آنها که به دنبال تو بودند نبود

بعد از آن هر که تورا دید رقیبم شد و بعد

اتفاقی که رقم خورد خوشایند نبود

آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته!

کاش نقاش تو این قدر هنرمند نبود

کاظم بهمنی

6/11/91

چشم تو را اگرچه خمار آفریده اند

آمیزه ای ز شور و شرار آفریده اند

از سرخی لبان تو ای خون آتشین

نار آفریده اند انار آفریده اند

یک قطره بوی زلف ترت را چکانده اند

در عطردان ذوق و بهار آفریده اند

زندانی است روی تو در بند موی تو

ماهی اسیر در شب تار آفریده اند

مانند تو که پاک ترینی فقط یکی

مانند ما هزار هزار آفریده اند

دستم نمی رسد به تو ای باغ دور دست

از بس حصار پشت حصار آفریده اند

این است نسبت تو و این روزگار یأس :

آیینه ای میان غبار آفریده اند

سعید بیابانکی

6/11/91

پس از یک عمر جستن در تکاپوهای بسیارت

سراپا تشنگی باید گذشتن از عطشزارت

تو آن رازی که دنیا از نگاهم سخت پنهان کرد

که پیچید این چنین در هفت توی گنگ اسرارت

در این کابوس بی پایان ، در این رویای ناممکن

به هر سو می دوم سرسختی بغض است و دیوارت

دعایی بی اجابت هستی اما در مذاق من

نمی دانم چرا این قدر شیرین است تکرارت!

وصال تو به یک دلتنگی خاموش آغشته ست

فراق آلوده ی وصل است حتی روز دیدارت

خریداری ندارد از گرانیّ و عجیب این است

کسادی نیز افزوده ست بر گرمیّ بازارت

رسیده ناز چشمان خوش لیلی به چشم تو

و شیرین تر ز شیرین است شیرینیّ رفتارت

غزل در نیمه ی راه وصف تو از پای می ماند

عبث گفتند خیل شاعران در نظم اشعارت...

محمد رضا ترکی

6/11/91

هر نسيمي كه نصيب از گل و باران ببرد
 
مي تواند خبر از مصر به كنعان ببرد
 
آه از عشق كه يك مرتبه تصميم گرفت:
 
يوسف از چاه درآورده به زندان ببرد
 
واي بر تلخي فرجام رعيت پسری
 
كه بخواهد دلي از دختر يك خان ببرد
 
ماهرویی دل من برده و ترسم اين است
 
سرمه بر چشم كشد،زيره به كرمان ببرد
 
دودلم اينكه بيايد من معمولي را
 
سر و سامان بدهد يا سر و سامان ببرد
حامد عسکری
6/11/91