حمید مصدق

این عشق ماندنی 
این شعر بودنی 
این لحظه‌های با تو نشستن 
سرودنی‌ست 

این لحظه های ناب 
در لحظه‌های بی خودی و مستی 
شعر بلند حافظ تو 
شنودنی‌ست 

این سر نه مست باده 
این سر که مست 
مست دو چشم سیاه توست 
اینک به خاک پای تو می‌سایم 
کاین سر به خاک پای تو با شوق 
سودنی‌ست 

تنها تو را ستودم 
آن سان ستودمت که بدانند مردمان 
محبوب من بسان خدایان 
ستودنی‌ست 

من پاکباز عاشقم 
از عاشقان تو 
با مرگ آزمای 
با مرگ … 
اگر که شیوه تو 
آزمودنی‌ست 

این تیره روزگار در پرده غبار  
دلم را فرو گرفت 
تنها به خنده 
یا به شکر خنده‌های تو 
گرد و غبار از دل تنگم 
زدودنی‌ست

در روزگار هر که ندزدید مفت باخت 
من نیز می‌ربایم 
اما چه؟ 
بوسه، بوسه از آن لب 
ربودنی‌ست 

تنها تویی که بود و نبودت یگانه بود 
غیر از تو 
هر که بود هر آنچه نمود نیست 
بگشای در به روی من و عهد عشق بند 
کاین عهد بستنی 
این در گشودنی ست 

این شعر خواندنی 
این شعر ماندنی 
این شور بودنی 
این لحظه‌های پرشور 
این لحظه‌های ناب 
این لحظه‌های با تو نشستن 
سرودنی‌ست 

حمید مصدق 27/8/92


این دل اگر کم است بگو سر بیاورم

یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم

خیلی خلاصه عرض کنم : دوست دارمت

دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم ...

وقتش رسیده این غزل نیمه سوز را

از کوره های خودخوریم در بیاورم ... !!

رضا رهگذر7/8/92

گیـــسو رها که از قل و زنجیر می شود

چون سیل روی شانه ســرازیر می شود

خوشبخت آنکه موی تو را شانه می کند

اصلا کسی که موی تو را ... پیر می شود ؟!

خورشید من ! نپــرس چرا کوچک است دل

دریا که شد اسیر تو ... تبخیر می شود !

دردا به حال قافله ی قلب من که باز

دارد نگـات ، تیغه ی شمشیر می شود

ای کاش مثل سفره ی حاتم شود لبت

آن وقت عاشقی چــو منم سیر می شود

اصلا نیاز نیست چشید از تــو آدمی

با یک نگاه ِ ساده نمک گیـــر می شود

تا زنده ام بیا ! که در این سرزمین ِ پــیر

بعد از وفات ، از همه تقــدیر می شود

من مات ِ چشم های تو بـــودم از ابتدا

عاشق همیشه زود زمینگـــیر می شود

تا چند بیت پیش ، دلـــم مال من نبود

حالا که پس گرفته امش ... دیر می شود !

علی اکبر آغاسیان 7/8/92

کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت ؟

که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت

به قصه ی تو هم امشب ، درون بستر سینه

هوای خواب ندارد ، دلی که کرده هوایت

تهی است دستم اگر نه برای هدیه به عشقت

چه جای جسم و جوانی ... که جان من به فدایت

چگونه می طلبی هوشیاری از من ِ سرمست

که رفته ایم ز خود پیش چشم هوش ربایت

هزار عاشق دیوانه در من است ... که هرگز

به هیچ بند و فسونــی نمی کنند رهایت

دل است جای تو تنها و جز خیال تو کس نیست

اگر هر آینه ، غیر از تویی نشست به جایت

هنوز دوست نمی دارمت مگر به تمامی ؟

که عشق را همه جان دادن است اوج و نهایت

در آفتاب نهانم که هر غروب و طلوعی

نهم جبین وداع و سر سلام به پایت

حسین منزوی

7/8/92

عشق، بعضي  وقتها  از  درد  دوري بهتر است

بي قرارم کرده  و   گفته   صبوري   بهتر است

توي قرآن خوانده ام،   يعقوب يادم داده است:

دلبرت  وقتي کنارت ، نيست کوري بهتر است

نامه هايم  چشمهايت  را    اذيت      مي کند

درد دل کردن    براي    تو   حضوري بهتر است

چاي دم کن ،   خسته ام از تلخي نسکافه ها

چاي با عطر  هل  و   گلهاي  قوري  بهتر است

من سرم بر شانه ات ؟  يا تو سرت بر شانه ام؟

فکر کن خانم اگر باشم ،چه   جوري   بهتر است ؟

حامد عسگری

7/8/92

پريشان كن سر زلف سياهت شــــانه اش با من 
سيه زنجير گيسو بـــاز كن ديوانـــــــــه اش با من

كه مي گويـد كه مي نتوا ن زدن بي جـام وپيمانه
شراب از لــــعل گلگونت بده پيمـــــــانه اش با من

مگرنشنيده اي گنجينه در ويــــــرانه دارد جـــــــاي
عيان كـن گنج حسنت اي پري ويـــرانه اش با من

ز سوز عشق ليلي در جهان مجنون شد افسانه 
تو مجنون ساز از عشقت مرا افســانه اش با من

بگفتم صيد كـــــــردي مرغ دل نيكو نگهــــــــدارش
سر زلفش نشانم داد و گفتــــــــــا لانه اش با من

ز تــــــــــرك مي اگر رنجيد از من پير ميخـــــــــــانه
نمودم تـــوبه زين پس رونق ميخــــــانه اش با من

مگو شمع رخ مـــــــــه پيكران پروانه هـــــــــــا دارد
تـــــو شمع روي خود بنمـــــا بُتا  پروانه اش با من

پي صــــــــيد دل آن بلبل بــــــــــاغ صفــــــا ساقی
به گلزار صفـــــــا دامي بگستر دانـــــــه اش با من

3/8/92 حمید نقوی