ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﻡ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ


ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﯼ ﮔﯿﺴﻮﮐﻤﻨﺪ ﻣﻦ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﯽ

ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻝ ﺷﻮﺭﯾﺪﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﻓﻬﻤﯿﺪ


ﺍﺯ ﺁﻥ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﺴﺖ ﻭ ﺗﯿﻎ ﻫﺎﯼ ﻧﺎﺏ ﺯﻧﺠﺎﻧﯽ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺍﺳﯿﺮ ﺑﻮﺳﻪ ﻭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﻮﺩﻡ، ﺁﻩ


ﺧﺼﻮﺻﺎ ﺑﻮﺳﻪ ﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺷﻮﺭﺍﻧﮕﯿﺰ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ

ﺯﺑﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﺍﮔﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻧﺪ


ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺘﺎﺩﻧﺪ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻏﺰﻝ ﺧﻮﺍﻧﯽ

ﻏﺰﻝ ﻋﻤﺮﯼ ﺑﺪﻫﮑﺎﺭ ﺍﺩﺍﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ


ﺟﻨﻮﻥ ﻣﺮﻫﻮﻥ ﻣﻦ، ﺍﯾﻦ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ

ﭼﻪ ﺩﺭ ﺟﺎﻥ ﻭ ﺩﻝ ﺯﺍﻫﺪ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﮔﺮﺩﺵ ﭼﺸﻤﺖ


ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺶ ": ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ "

ﻧﻪ ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻘﯿﻢ ﻣﻌﺒﺪ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺍﻡ، ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ


ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻬﺮ ﻫﻢ ﺫﮐﺮ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ

ﺍﮔﺮﭼﻪ ﺳﯿﻨﻪ ﭼﺎﮐﺎﻥ ﻏﻢ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﺴﯿﺎﺭﻧﺪ


ﯾﮑﯽ ﺷﺎﻥ ﻣﻦ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ﺧﻮﺩﺕ ﻫﻢ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ
.
.
.
-ﮐﻤﺎﻝ ﺍﻟﺪﯾﻦ ﻋﻼﺀﺍﻟﺪﯾﻨی

1395/01/26


روی گرداندی و بر ما یک نگاه انداختی
روی گرداندی و ما را یاد ماه انداختی

روی گرداندم ببینم شب سر بام که ای
کی به جز من را به این روز سیاه انداختی

خیل مژگان و کمان ابرو و تیر نگاه…
تا رسیدی لرزه بر قلب سپاه انداختی

شاد و غمگین، مستم و هشیار، آباد و خراب
خوب می دانی چه آشوبی به راه انداختی

“با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام”
بعد از این، حالا که ما را در گناه انداختی

آن شب قدری که می گفتند خلوت با تو بود
زاهدان را هم ببین در اشتباه انداختی

خواستم دل پس بگیرم از تو، کمتر یافتم
آه از این سوزن که در انبار کاه انداختی!

«مژگان عباسپور»

1395/01/26