زندگی خوشتر بود در سایه ی وهم و خیال / صبح روشن را صفای سایه ی مهتاب نیست ( رهی معیری)

مثل باغی سبز در یک روز بارانی قشنگی
مثل دریایی چه آرام و چه توفانی قشنگی
روسری را طرح لبنانی ببندی یا نبندی،
زلف بر صورت بیفشانی، نیفشانی قشنگی
خنده های زیر لب، یا آن نگاه زیر چشمی،
شاید اصلا با همین حرکات پنهانی قشنگی
تا که نزدیکت می‌آیم در همان حال مشوش
 که میان رفتن و ماندن پریشانی ـ قشنگی
این پلنگ بی قرارت را به کرنش می‌کشانی
ماه مغرورم! خودت هم خوب می‌دانی قشنگی
می‌نشینی دامن گلدار را می‌گسترانی
مثل نقش شمسه روی فرش کرمانی قشنگی
نه، ... فرشته نیستی، می سوزد آدم از نگاهت
آری آتش پاره ای با اینکه شیطانی، قشنگی
سرنوشت ما نمی دانم چه خواهد شد؟ ولی تو
مثل حس ناتمام بیت پایانی قشنگی
قاسم صرافان

13/6/93

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 14:29  توسط علی طاهری  | 

 

خانم ! شما که مانده دلم مات چشمتان

 یعنی شدم مزاحم اوقات چشمتان

 امروز درس مان غزلی تازه از شماست

 فصلی جدید از ادبیات چشمتان

 فصلی که با رسیدنش انگار می رسند

 دستان من به دامن "سادات" چشمتان

 فصلی که فرصت سفری عاشقانه است

 از اصفهان دل به محلات چشمتان

 خانم ! اجازه هست بمیرم، که بعد از آن

 جانم جوان شود به کرامات چشمتان؟

 با چند "لهجه" اشک بریزم، نمی برید

 یک نیمه شب مرا به ملاقات چشمتان؟

 یک نیمه شب که توبه کنم چشم خویش را

 مومن شوم به "سبز"ی آیات چشمتان

 اوضاع رو به راه تر از این نمی شود

ما و شما و "خواب" و خیالات چشمتان!

 13/6/93

ناصر حامدی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 14:12  توسط علی طاهری  | 

خدا از چشم‌هایت آیه‌ای بهتر نیاورده

هنوز از کار چشمانت کسی سر در نیاورده

تقاص چشم خونبارت، هراس چشم خونریزت

"دمار از من بر آورده‌ست و کامم بر نیاورده"

"به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را"

خدا زیبا تر از زیبایی‌ات زیور نیاورده

چه سهل و ممتنع برداشتی ابروت را، سعدی-

خودش را کُشته و بیتی چنین محشر نیاورده

پریشان کرده هر روز مرا یلدای گیسویت

اگر چه این بلا را هیچ شب بر سر نیاورده

بهمن صباغ زاده

13/6/93

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 14:3  توسط علی طاهری  | 

زیر بـاران بنشینیم که بـاران خوب است

گم شدن با تـــو در انبــوه خیـابـان خــوب است...

با تو بی تابی و بی خوابی و دل مشغولی

با تو حال خوش و احوال پریشـــان خــوب است...

رو به رویم بنشین و غـــزلـی تازه بخوان

اندکی بـوســه پس از شـعـرِ فـراوان خوب است!

مــویِ خود وا کن و بگذار به رویت برسم

گاه گاهی گذر از کـــفـر به ایـمـــان خــوب است!

شـبِ خوبی است بگو حال زیـارت داری؟

مستی جاده ی گیلان به خراسـان خـــوب است!

نم نم نیمه شـب و نغمه ی عبدالباسط

زندگی با تــو... کنار تــو... به قــرآن خــوب است!

ناصر حامدی

13/6/93

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 11:20  توسط علی طاهری  | 

چــه قدر بــوی تو خوبست ! بوی آغوشت
همیشه زحمت من بوده است بر دوشت

چنان زلال و لطیفی که مطمئن هستم
دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت

ولــی بــــه خاطر من بال را کنار زدی
که با دو دست بگیری مرا در آغوشت

که با دو دست برایم دو بال بگذاری
بــه جای روشنی بالهای خاموشت

کـــه آسمان خودت آسمان من باشد
که از بهشت بخوانم دوباره در گوشت

آهــــای روسریت آفتــــاب تابستـان!
شکوفه تاج سر تو ، بنفشه تن پوشت

بهشت جای قشنگیست، جای دوری نیست
بهشت بــــــــاغ بزرگیست : بـــــاغ آغـــوشت

بهشت اول و آخــــر! گمان نکن حتی
بهشت هم بروم می کنم فراموشت!

  نغمه مستشارنظامی 4/6/1393

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 19:10  توسط علی طاهری  | 

بوی ترانه های ازل می دهد لبت
خوش باش خوش ، که طعم عسل میدهد لبت

 لب نیست نازنین! ملکوت ملاحت است

بوی سبوی عزوجل میدهد لبت

 بگشای آن طراوت فرزانه را که باز

ما را شبانه ذوق غزل میدهد لبت

 الله اکبر از تو که با خمر بوسه ای

معنای ناب خیر العمل میدهد لبت

 گل شرم گونه های تو خود وحی منزل است

بوی ترانه های ازل میدهد لبت

31/5/93 

علی هوشمند

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 22:14  توسط علی طاهری  | 

 

من ندانم که کیم

من فقط میدانم

که تویی

شاه بیت غزل زندگیم

 

حمید مصدق 

31/5/1393

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 21:48  توسط علی طاهری  | 

همچو نور، از چشمم، رفتی و نمی آیی
بی تو دیده ی جان را، بسته ام ز بینایی
تا زمن شدی غافل، سرزدم به هر محفل
بی تو عاقبت کارم، می کشد به رسوایی
از دورنگی ی ِ یاران، وزفریب عیاران
دیدم و چه ها دیدم، یک به یک تماشایی
آ‏فتاب را دیدم، هفت رنگ و فهمیدم
اینکه نیست بی رنگی، زیر چرخ مینایی
حال من اگر خواهی، لاله دارد آگاهی 
زان که جان او سوزد، همچو من ز تنهایی
گر دعا کنم شاید، خواهم اینکه افزاید
درتو آن جفا کیشی، در من این شکیبایی
دانم اینکه از دوری، خسته ای ّ و رنجوری
سینه کرده ام بستر، تا بر او بیاسایی
دمبدم لب سیمین، پرسد از خیالت این:
ـ بینم آن که بازایی، بینم آن که بازایی؟

سیمین بهبهانی

28/5/93(سیمین عزیز امروز در گذشت)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 22:34  توسط علی طاهری  | 

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟

بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است

به بی‌عادتی کاش عادت کنیم

.چه اشکال دارد پس از هر نماز

دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیّت برای نماز

به آلاله‌ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

چه اشکال دارد در آیینه‌ها

جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا ز دریا جداست؟

چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟

پراکندگی حاصل کثرت است

بیایید تمرین وحدت کنیم

«وجود» تو چون عین «ماهیت» است

چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟

اگر عشق خود علت اصلی است

چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟

بیا جیب احساس و اندیشه را

پر از نُقل مهر و محبت کنیم

پر از «گلشن راز» ، از «عقل سرخ»

پر از «کیمیای سعادت» کنیم

بیایید تا عینِ «عین القضات»

میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نوآوری

نگاهی هم از نو به سنت کنیم

 

مگو کهنه شد رسم عهد الست

بیایید تجدید بیعت کنیم

 

برادر چه شد رسم اخوانیه؟

بیا یاد عهد اخوت کنیم

 

بگو قافیه سست یا نادرست

همین بس که ما ساده صحبت کنیم

 

خدایا ! دلی آفتابی بده

که از باغ گلها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:

بیا عاشقی را رعایت کنیم

قیصر امین پور 22/4/93

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 18:45  توسط علی طاهری  | 

گاهی گمان نمی کنی  ولی   خوب    می شود

 گاهی نمی شود که نمی شود که  نمی شود

 گاهی  بساط  عیش  خودش  جور    می شود 

   گاهی  دگر  ،   تهیه   به دستور      می شود

 گه  جور   می شود    خود     آن    بی  مقدمه  

 گه   با   دو   صد    مقدمه    ناجور     می شود

 گاهی    هزار    دوره     دعا    بی   اجابت است                 

گاهی   نگفته   قرعه    به     نام    تو   می شود

 گاهی    گدای    گدایی   و بخت با تو  یار نیست             

گاهی     تمام   شهر    گدای     تو    می شود…

 گاهی   برای    خنده    دلم    تنگ       می شود                  

گاهی   دلم    تراشه ای     از    سنگ   می شود

 گاهی      تمام       آبی      این     آسمان       ما                           

یکباره    تیره     گشته    و    بی    رنگ  می شود

 گاهی    نفس    به     تیزی     شمشیر  می شود              

از   هر  چه    زندگیست      دلت     سیر   می شود

 گویی    به   خواب     بود     جوانی‌ مان     گذشت                

گاهی     چه    زود    فرصتمان    دیر       می شود

 کاری    ندارم    اینکه     کجایی    چه     می کنی                       

بی  عشق   سر  مکن     که   دلت   پیر   می شود

22/4/93

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 18:22  توسط علی طاهری  | 

مطالب قدیمی‌تر