زندگی خوشتر بود در سایه ی وهم و خیال / صبح روشن را صفای سایه ی مهتاب نیست ( رهی معیری)
آموخت تا که عطر ز شیشه فرار را

آموختیم فرار ز یاران به یار را

دل می کشید ناز من و درد و بار را

کآموختم کشیدن ناز نگار را

                    پس می کشم به وزن و قوافی خمار را

گیرم که کرد خواب رفیقان مرا کسل

گیرم که گشت باده از این خستگی خجل

گیرم که رفت پای طرب تا کمر به گل

ناخن به زلف یار رسانم به فتح دل

                    مطرب اگر کلافه نوازد سه تار را

باید که تر شود ز لب من شراب خشک

باید رسد به شبنم من آفتاب خشک

دل رنجه شد ز زهد دوات و کتاب خشک

از عاشقان سلام تر از تو جواب خشک

                                     از ما مکن دریغ لب آبدار را

شد پایمال خال و خطت آبروی چشم

از باده شد تهی و پر از خون سبوی چشم

شد صرف نحوه نگهت گفتگوی چشم

گفتی بسوز در غم من، ای  به روی چشم

                    تا می درم لباس، به پا کن شرار را

بازار حسن داغ نمودی برای که؟

چون جز تو نیست،پس تو شدستی خدای که؟

آخر نویسم این همه عشوه برای که؟

ما بهتریم جان علی یا ملائکه؟

                                  ما را بچسب ، بهل ملک بالدار را

این دستپاچگی ز سر اتفاق نیست

هول وصال کم ز نهیب فراق نیست

شرح بسیط وصل به بسط و رواق نیست

اصلا مزار انور تو در عراق نیست

                                    معنی کجا به کار ببندد مزار را؟

با «قل هو الله »است برابر «علی مدد»

«یا مرتضی» است شانه به شانه به «یاصمد»

هستند مرتضی و خدا هر دو معتمد

جوشانده ای ز نسخه ی عیسی است این سند

                                         گر دم کنند خون دم ذوالفقار را

ظهر است بر جهاز شتر آفتاب کن

خود را ببین به صفحه آب و ثواب کن

این برکه را به عکسی از آن رخ شراب کن

از بین جمع یک دو ذبیح انتخاب کن

                               پر لاله کن به خون شهیدان بهار را

من لی یکون حسب یکون لدهر حسب

با این حساب هرچه که دل خواست،کرد کسب

چسبیده است تیغ تو بر منکر نچسب

از انتهای معرکه بی زین گریزد اسب

                                      دنبال اگر کنی سر میدان سوار را

کس نیست این چنین اسد بی بدل که تو

کس نیست این چنین همه علم و عمل که تو

کس نیست این چنین همه زهر و عسل که تو

احمد نرفت بر سر دوش تو، بلکه تو

                                    رفتی به شأن ، احمد مکی تبار را

از خاک کشتگان تو باید سبو دمد

مست است از نیام تو عمر بن عبدود

در عهد تو رطوبت می، زد به هر بلد

خورشید مست کرد و دو دور اضافه زد

                         دادی ز بس به دست پیاله ، مدار را

مردان طواف جز سر حیدر نمی کنند

سجده به غیر خادم قنبر نمی کنند

قومی چو ما مراوده زین در نمی کنند

خورشید و می ملاحظه ات گر نمی کنند

                            بر من ببخش گردش لیل و نهار را

 دانی که من نفس به چه منوال می زنم؟

چون مرغ نیم کشته پر و بال می زنم

هر شب به طرز وصل تو صد فال می زنم

بیمم مده ز هجر که تب خال می زنم

                        با زخم لب، چسان بمکم خال یار را؟

امشب بر آن سرم که جنون را ادب کنم

بر چهر ه تو صبح و به روی تو تو شب کنم

لب لب کنان به یاد لبت باز تب کنم

شیرانه سر تصرف ری تا حلب کنم

                             وز آه خود کشم به بخارا بخار را

از عشق چاره نیست ، وصال تو نوبتی است

مردن برای عشق تو حکم حکومتی است

آتش در آب می نگرم این چه حکمتی است

رخسار آتشین تو از بس که غیرتی است

                              آیینه آب می کند آیینه دار را

یک دست آفتاب و دو جین ماه می خرم

یک خرقه از حراجی الله می خرم

صدها قدم غبار ازین راه می خرم

از روی عمد خرقه کوتاه می خرم

                             با پلک جای خرقه بروبم غبار را

یک دست آفتاب و هزاران دوجین بهار

یک دست ماه و بهاران هزار بار

یک دست خرقه انجم پولک بر آن مزار

یک دست جام باده و یک دست زلف یار

                     وقت است تر کنم به سبو زلف یار را

محمد سهرابی

21/7/93

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 18:39  توسط علی طاهری  | 

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست 

می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست 


می نشینی روبرویم،خستگی در می کنی 

چای می ریزم برایت،توی فنجانی که نیست 


بازمی خندی ومی پرسی که حالت بهتر است؟! 

باز می خندم که خیلی،گرچه می دانی که نیست 


شعر می خوانم برایت،واژه ها گل می کنند 

یاس و مریم می گذارم،توی گلدانی که نیست 


چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی 

دستهایم را بگیری،بین دستانی که نیست..؟! 


وقت رفتن می شود،با بغض می گویم نرو... 

پشت پایت اشک می ریزم،در ایوانی که نیست 


می روی و خانه لبریز از نبودت می شود 

باز تنها می شوم،با یاد مهمانی که نیست...! 


بعد تو این کار هر روز من است ای  نازنین

باور این که نباشی،کار آسانی که نیست...!

21/7/93 شاعر: ناشناس

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 12:40  توسط علی طاهری  | 

مثل باغی سبز در یک روز بارانی قشنگی
مثل دریایی چه آرام و چه توفانی قشنگی
روسری را طرح لبنانی ببندی یا نبندی،
زلف بر صورت بیفشانی، نیفشانی قشنگی
خنده های زیر لب، یا آن نگاه زیر چشمی،
شاید اصلا با همین حرکات پنهانی قشنگی
تا که نزدیکت می‌آیم در همان حال مشوش
 که میان رفتن و ماندن پریشانی ـ قشنگی
این پلنگ بی قرارت را به کرنش می‌کشانی
ماه مغرورم! خودت هم خوب می‌دانی قشنگی
می‌نشینی دامن گلدار را می‌گسترانی
مثل نقش شمسه روی فرش کرمانی قشنگی
نه، ... فرشته نیستی، می سوزد آدم از نگاهت
آری آتش پاره ای با اینکه شیطانی، قشنگی
سرنوشت ما نمی دانم چه خواهد شد؟ ولی تو
مثل حس ناتمام بیت پایانی قشنگی
قاسم صرافان

13/6/93

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 14:29  توسط علی طاهری  | 

 

خانم ! شما که مانده دلم مات چشمتان

 یعنی شدم مزاحم اوقات چشمتان

 امروز درس مان غزلی تازه از شماست

 فصلی جدید از ادبیات چشمتان

 فصلی که با رسیدنش انگار می رسند

 دستان من به دامن "سادات" چشمتان

 فصلی که فرصت سفری عاشقانه است

 از اصفهان دل به محلات چشمتان

 خانم ! اجازه هست بمیرم، که بعد از آن

 جانم جوان شود به کرامات چشمتان؟

 با چند "لهجه" اشک بریزم، نمی برید

 یک نیمه شب مرا به ملاقات چشمتان؟

 یک نیمه شب که توبه کنم چشم خویش را

 مومن شوم به "سبز"ی آیات چشمتان

 اوضاع رو به راه تر از این نمی شود

ما و شما و "خواب" و خیالات چشمتان!

 13/6/93

ناصر حامدی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 14:12  توسط علی طاهری  | 

خدا از چشم‌هایت آیه‌ای بهتر نیاورده

هنوز از کار چشمانت کسی سر در نیاورده

تقاص چشم خونبارت، هراس چشم خونریزت

"دمار از من بر آورده‌ست و کامم بر نیاورده"

"به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را"

خدا زیبا تر از زیبایی‌ات زیور نیاورده

چه سهل و ممتنع برداشتی ابروت را، سعدی-

خودش را کُشته و بیتی چنین محشر نیاورده

پریشان کرده هر روز مرا یلدای گیسویت

اگر چه این بلا را هیچ شب بر سر نیاورده

بهمن صباغ زاده

13/6/93

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 14:3  توسط علی طاهری  | 

زیر بـاران بنشینیم که بـاران خوب است

گم شدن با تـــو در انبــوه خیـابـان خــوب است...

با تو بی تابی و بی خوابی و دل مشغولی

با تو حال خوش و احوال پریشـــان خــوب است...

رو به رویم بنشین و غـــزلـی تازه بخوان

اندکی بـوســه پس از شـعـرِ فـراوان خوب است!

مــویِ خود وا کن و بگذار به رویت برسم

گاه گاهی گذر از کـــفـر به ایـمـــان خــوب است!

شـبِ خوبی است بگو حال زیـارت داری؟

مستی جاده ی گیلان به خراسـان خـــوب است!

نم نم نیمه شـب و نغمه ی عبدالباسط

زندگی با تــو... کنار تــو... به قــرآن خــوب است!

ناصر حامدی

13/6/93

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 11:20  توسط علی طاهری  | 

چــه قدر بــوی تو خوبست ! بوی آغوشت
همیشه زحمت من بوده است بر دوشت

چنان زلال و لطیفی که مطمئن هستم
دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت

ولــی بــــه خاطر من بال را کنار زدی
که با دو دست بگیری مرا در آغوشت

که با دو دست برایم دو بال بگذاری
بــه جای روشنی بالهای خاموشت

کـــه آسمان خودت آسمان من باشد
که از بهشت بخوانم دوباره در گوشت

آهــــای روسریت آفتــــاب تابستـان!
شکوفه تاج سر تو ، بنفشه تن پوشت

بهشت جای قشنگیست، جای دوری نیست
بهشت بــــــــاغ بزرگیست : بـــــاغ آغـــوشت

بهشت اول و آخــــر! گمان نکن حتی
بهشت هم بروم می کنم فراموشت!

  نغمه مستشارنظامی 4/6/1393

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 19:10  توسط علی طاهری  | 

بوی ترانه های ازل می دهد لبت
خوش باش خوش ، که طعم عسل میدهد لبت

 لب نیست نازنین! ملکوت ملاحت است

بوی سبوی عزوجل میدهد لبت

 بگشای آن طراوت فرزانه را که باز

ما را شبانه ذوق غزل میدهد لبت

 الله اکبر از تو که با خمر بوسه ای

معنای ناب خیر العمل میدهد لبت

 گل شرم گونه های تو خود وحی منزل است

بوی ترانه های ازل میدهد لبت

31/5/93 

علی هوشمند

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 22:14  توسط علی طاهری  | 

 

من ندانم که کیم

من فقط میدانم

که تویی

شاه بیت غزل زندگیم

 

حمید مصدق 

31/5/1393

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 21:48  توسط علی طاهری  | 

همچو نور، از چشمم، رفتی و نمی آیی
بی تو دیده ی جان را، بسته ام ز بینایی
تا زمن شدی غافل، سرزدم به هر محفل
بی تو عاقبت کارم، می کشد به رسوایی
از دورنگی ی ِ یاران، وزفریب عیاران
دیدم و چه ها دیدم، یک به یک تماشایی
آ‏فتاب را دیدم، هفت رنگ و فهمیدم
اینکه نیست بی رنگی، زیر چرخ مینایی
حال من اگر خواهی، لاله دارد آگاهی 
زان که جان او سوزد، همچو من ز تنهایی
گر دعا کنم شاید، خواهم اینکه افزاید
درتو آن جفا کیشی، در من این شکیبایی
دانم اینکه از دوری، خسته ای ّ و رنجوری
سینه کرده ام بستر، تا بر او بیاسایی
دمبدم لب سیمین، پرسد از خیالت این:
ـ بینم آن که بازایی، بینم آن که بازایی؟

سیمین بهبهانی

28/5/93(سیمین عزیز امروز در گذشت)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 22:34  توسط علی طاهری  | 

مطالب قدیمی‌تر